تبليغاتX
سقوط بی پایان

سقوط بی پایان

هرکه بود و هرچه بود الان دیگه در بین ما نیست!!من از یه چیز آقای منتظری خیلی‌ خوشم میاد،محبوبیت بدون کاریزما بودن!این مرد قسمت زیادی از عمرشو صرف تحصیل و تدریس دروس حوزوی و دینی کرده،قاعدتاً از من و خیلی‌‌های دیگه بیشتر میدونست نسبت به این مسائل.(ارجاع به پیام رهبری) لطفا احترام ایشون رو اقلا به لحاظ این مسائل حفظ کنین.خدا رحمتشون کنه.

+ نوشته شده در Sun 20 Dec 2009 9:48 قبل از ظهر توسط حافظ |


یک ترم دیگه هم تموم شد و می‌شه یکم نفس کشید بین دو ترم..کلا ۹ روز!من این ترم شگردأیی داشتم که ترم اخرشونو با من میگذروندن. برام خیلی‌ هیجان داشت از یک طرف میدونستم اینا درس بلد هستن به این راحتی‌ نمی‌شه پیچوندشون از یه طرفی‌ هم می‌خواستم بدونم فرق یه سال آخری تو اینجا با یه سال آخری تو ایران چیه!!یکی‌ از شاگردم (بهترین دوستم الان) که اتفاقا مسلمان هم هست شنبه آخرین کلاسش بود و شنبهٔ دیگه هم داره میره از دانشگاه. تمام آخر هفته رو باهم بودیم تو جمع دانشجوها! گاهی اوقات میشد که ناخواسته تفاوت هارو حس می‌کردم،نزدیکی‌ اتمام درست تو ایران حس سربازی داری..دو سال اتلاف وقت تو سربازی و اینکه چطوری میتونی‌ ازش فرار کنی‌. حس میکنی‌ کاشکی‌ هیچوقت تموم نمی‌شد تا سربازی سراغت نیاد.وقتی‌ داری به اتمام درست نزدیک میشی‌ حس میکنی‌ داری به پایان عمرت نزدیک میشی‌ چون کار نیست،اگرم باشه خوبش نیست.تازه اتلاف واقعی‌ وقتت شروع می‌شه،احساس نه مفیدی میکنی‌ احساس میکنی‌ هرچی‌ خوندی به هیچ دردت نمیخوره،احساس میکنی‌ پول مملکتو ریختن دور تا تو درس خونده بشی‌ بد بشینی‌ پشت یه میز و هیچی‌ به هیچی‌..وقتی‌ داری به اتمام درست نزدیک میشی‌ کلی‌ باید کار اداری کنی‌ و ورق بازی‌ داره!! اونجا تو ایران من خیلی‌ خوش حال نبودم از بابت تموم شدن درسم اما اینا سر از پا نمیشناسن...همچنان آمریکا شیطان بزرگ هست اما تا شیطانو نشناسی زندگی‌ برات تعریف نمی‌شه. باید بری تو دلش بشناسیش تا معنی زندگیرو بفهمی!!این نظر منه

+ نوشته شده در Wed 16 Dec 2009 2:1 بعد از ظهر توسط حافظ |


 

وقتی‌ زندگیت رنگش سیاهه،باید منتظر باشه کمی‌ از سیاهیش کم بشه تا بتونی‌ ۴ خط واسه بقیه و خودت بنویسی‌.هیچوقت علاقه‌ای نداشتم که دیگران از سیاهی زندگیم باخبر باشن،بخاطر همین دیر به دیر مینویسم. از بچگی‌ بهم یاد داده بودن که فرصت‌ها مثل ابر میان و می‌رن! تا الان که ۲۵ سالمه نمیدونم منظور از فرصت چیه. تا حالا تو زندگیم چیزی که بتونم واقعا بهش بگم فرصت وجود نداشته، عوضش تا دلم بخواد می‌تونم حوادث سیاه مثال بزنم. بگذریم، چند سبهی که بیشتر به آهنگ evanescence گوش میدم،آهنگاش داره تمام فضای موسیقیأیی مغزمو پر می‌کنه دیگه. امروز ۱۶ آذر بود.تهران همچنان شلوغ و من همچنان از تهران دور! نمیتونم بگم که واقعا دلم براش تنگ شده چون بخش بزرگی‌ از سیاهی زندگیم تو تهران اتفاق افتاده،اما در عین حال هم نمیتونم بگم برام بی‌ اهمیته، تو تهران بود که چند تجربهٔ ناب داشتم! که ممکن تمام مسیر زندگی‌ یه آدمو تحت تأثیر بزارن. بقول یکی‌ از بزرگان خدا خودش امورو اصلاح کنه وألا اگه دست ما باشه کاری جز خرابتر کردن کار‌ها نمی‌تونیم بکنیم.

پینوشت: یکی‌ از آیات سورهٔ بلد بدجوری رو نرومه، اونجا که میفرماید: ما انسان را در رنج و سختی آفریدیم. برای من این آیه  خیلی‌ حرف داره،

+ نوشته شده در Mon 7 Dec 2009 10:8 قبل از ظهر توسط حافظ |


ممنون از همهٔ دوستانی که این مدت سر زدن،به دو دلیل عمده نتونستم پست جدید بذارم: سرم به شدت شلوغ بود،و اینکه یه موضوعی ذهنمو مشغول کرده. چرا در جوامعی که سطح سواد و علم بالاتره حضور خدا کمتره؟ این روزا با هرکسی که بحث می‌کنم این سال رو به نوعی ازش میپرسم. لطفا شما هم اگر نظری دارین بگید. البته حرفی‌ که زدم رسما اثبات شده و نتیجهٔ تحقیقات مفصلیه.

+ نوشته شده در Fri 9 Oct 2009 10:54 قبل از ظهر توسط حافظ |


این حکایتو یکی‌ از دوستان فرستد برام.فکر کردم بد نیست بذارمش اینجا:

 یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري

به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه

ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي ان دو نزديك رودخانه رسيدند

دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از

رودخانه گذراند.

دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا

به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا   كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به

همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما  نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با

جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل

كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت

  جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و

رهايش نمي كني

+ نوشته شده در Thu 27 Aug 2009 10:54 قبل از ظهر توسط حافظ |



این مدت همش نیمهٔ خالیو لیوانو دیدم و دیدیم،این چندوقت همش فقط از هم ایراد گرفتیم و بهم پریدیم،فک نمیکنم این انصاف باشه و باید هر از گاهی نیمهٔ پر لیوان رو هم نیگاه کرد. دیروز اولین روز ماه رمضان بود و این دومین ماه رمضان من در اینجا. ماه رمضان امسال فرقش با پارسالی اینه که نزدیک خونه یک مسجده که اگرچه مربوط به اهل سنت می‌شه اما آدم‌های باصفأی توش هستن. دیروز به عنوان اولین روز ماه رفتم مسجد که هوائی هم عوض کرده باشم.سر سفرهٔ افطاری یکی‌ از دوستان پاکستانی‌ که اهل سنت هم هست چیز عجیبی‌ آزم پرسید:گفت شما طرفدار امام خمینی هستی‌ یا سنی هستی‌؟ یکم جا خوردم اولش،اما فورا دو زاریم افتاد که منظورش شیعه بودن من هستش،اما برام جالب بود که شیعه بودن رو به اسم امام میشناخت. بعد از اینکه جوابشو دادم کلی‌ برام از امام تعریف کرد و اینکه چه کار بزرگی‌ کرده. موقع برگشت به خونه بود که یاد این حرف افتادم که این انقلاب بی‌ نام خمینی در هیچ کجای دنیا شناخته شده نیست.ای کاش نه این حرف،نه این انقلاب و نه امام رو خراب نکنیم.

+ نوشته شده در Sun 23 Aug 2009 1:50 بعد از ظهر توسط حافظ |


نمیدونم کتاب veronica decides to die رو خواندین یا نه؟ نمی‌خوام کل قصه رو تعریف کنم اما در جاهأیی از کتاب میخونیم که بعضی‌ ادم‌ها دوست دارن که خودشونو به دیوانگی بزنن که از شر دنیای امروزی ما خلاص شن و راحت تر و با نگرانی کمتر زندگی‌ کنن. این چند روز به شدت یاد اون کتاب افتادم، تو وبسایت‌های خبری مطالبی هست در مورد ترانه موسوی! بازم کاری به شایعاتی که در مورد این بندهٔ خدا هستش کاری ندارم و مطلبم چیز دیگری است، امروز دقیقا افرادی رو میشناسم که علاقه دارن خودشونو به حماقت بزنن تا با واقعیت چیزی که بهش اعتقاد داشتند مواجه نشن. من خودم سعی‌ می‌کنم از همهٔ کانال‌های ممکن اخبارو دنبال کنم تا یک طرفه قضاوت نکنم،هر روز هم تعدادی وبسایت خبری ایرانیو می‌خونم چیزی که این روزا نظرمو جلب کرده اینه که یک برنامهٔ خبری تو صدا و سیما ی ایران، که از قضا پربیننده هم هست، اینقدر راحت به خودش اجازه میده که تمام ایرانی‌‌ها رو ( دقت کنین نه فقط بینندهای ثابتشو بلکه کارش  توهین به من هم که بینندش نیستم هم هست) خر فرض کنه و دروغی به این بزرگی‌ بگه که فقط ۳ نفر تو ایران اسم ترانه موسوی دارند، مصاحبه ا ی ترتیب بده و بقیه ماجرا‌. اونوقت یه بابائی که میاد و پرده از این دروغ بر میداره متهم می‌شه و توهین بهش واجب می‌شه. واقعا عده‌ای از ما ایرانی‌‌ها دارند به کجا می‌رن؟

+ نوشته شده در Thu 20 Aug 2009 9:57 قبل از ظهر توسط حافظ |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

بسم ا...
و خداوند انسان را آفرید که در زمین خلافت کند نه فساد....


برگ نخست
چطوری پیدات کنیم آخه مشتی؟


پیوندهای روزانه

گزارش تصویری عزاداری در دفتر مرحوم آیت الله منتظری
فعاليت هاي فرهنگي در سوئد
قسمتی از دعای ابوحمزه
آرشیو پیوندهای روزانه


تاکجا گفته بودیم؟

11/22/2009 - 12/21/2009

9/23/2009 - 10/22/2009
8/23/2009 - 9/22/2009
7/23/2009 - 8/22/2009
5/22/2009 - 6/21/2009
4/21/2009 - 5/21/2009
3/21/2009 - 4/20/2009
2/19/2009 - 3/20/2009



دوستای گلم

خرده حرفهایی برای نوشتن
....گفتنی ها کم نیست 360
IranPrison
مزرعه ی قلب من
رها ـ زنی اومانیست و ایرانی
ناگفته های من در انگلستان
شهیر بلاگ
اینک فلسفه
یادداشت های یک جسد خیس
سایت شخصی محمد علی ابطحی
علی بازرگان
شبم پر هول فردا...
تورجان،جایی است در کردستان
نسیم ها
یونیفرم صورتی
تیغ سیاه
کورسو
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


تعداد بازديدها: